X
تبلیغات
ماتیکـ قرمز برایـ تمساحـ سیگاریـــــ
...آهـ...تو میدانیـ کهـ مرا سر باز گفتنـــٍ کدامینـ ــ سخنــ ـ استــ ــ ، از کدامیــ ـن درد
 هیچ کس همانند من

به تمامت عشق سر خم نکرده است

اینگونه قربانی شدن را

از آتش آموخته ام

هر چیز غیر از تورا

میسوزم و میسوزم و میسوزم

که جز عشق و خون و آتش

هیچ بماند و هیچ

+ تاریخ جمعه سوم خرداد 1392 ساعت 9:38 نویسنده niko0 |

 مرگِ من، 

بر آستانه هزار تولد و صدها هزار مرگ

رقم خورد

بگویید چنان دریدندش

که پیکرش را

در گور

نتوانستیم کرد

به باد سپردیمش

چنان که بر باد

زیسته بود

 

+ تاریخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ساعت 10:43 نویسنده niko0 |

اصلا من وقتی به بک جماعت برای خلاص شدن از دستشان دروغ میگویم یک جور لذت غریبی توی رگ هایم میدود انگار که در ماتحتم عروسی است.بیچاره مهراد در تمام این مدتی که به من اصرار میکرد که بک چیزی بنویسم خبر نداشت اگر برای کمتر از 2 ساعت بتواند مرا در جایی - مثل همین مهمانی ای که تازه از آن برگشتم - مجبور به ماندن کند به سرعت میتوانم یک رمان چند صد صفحه ای بنویسم.مهراد همان کسی ست که من همیشه به او مشکوکم و خواهم بود.کسی ست که یک بار این وبلاگ را از من گرفت و دوباره آن را برگرداند.از همین یک خط باید فهمید که او هم یک جوری سرش با ک...ش بازی میکند.از اینها که بگذریم به اضافه دلیلی که به مهمانی مربوط میشود این بود که دیشب وقتی کاغذ پاره های نوشته هایم را که تاریخشان اغلب اواخر 89 و اوایل 90 بود میخواندم دیدم که من لا مصب چه نوشته های باکره و تمیزی از ذهنم میتراویده.امروز به این نتیجه رسیدم که شاید بخاطر این بوده که مجبور میشدم ساعت ها در کلاس بنشینم و به درس های کسالت آور گوش دهم.نه اینکه دانشگاه اینطور نباشد.فرقش این است که مجبور نیستم و هر وقت حوصله ام سر برود میتوانم جیم بشوم.همین امکان جیم شدن آفت نوشتن است.شاید باور نکنی اما یک زندان برای من یک سکوی بلند ترقی ست. همین حالا که داشتم خالی میبستم تا فرار کنم و به خانه بیایم دیدم اگه دیر پای لپ تاپ بیایم و ننویسم این حس نوشتنم میپرد و دیگر عمرا بازگردد.لعنتی جدیدا وقتی سرخورده میشود تا چند ماه گورش را گم میکند.این است که من الان با این وضعیت قمر در عقرب اتاقم اینجا نشسته ام و دارم ک...شعر مینویسم.و هنوز نشئگی دروغی که به آنها گفتم ام قلقلک میدهد. آن قدر به بهانه درس و امتحان از این جماعت گریخته ام که احتمالا آنها باید تا چند سال دیگر از من واکسن ایدز یا مثلا انسان شبیه سازی شده یا ربات هوشمند بخواهند. کپه های لباس هایی که امتحان کرده ام هنوز رو به روی آینه و کمد ریخته.سشوار و اتو هم روی زمین ولو است.سمت راستم جزوه هایم پهن است و سمت چپم یک گوله سیم های در هم پیچیده از شارژر و هدست و سه راهی.اما همه این ها از ماندن در  آن مهمانی شیرین تر است.من اگر بخواهم مهمانی را تعریف کنم خواهم گفت جمع کسانی که از با هم بودن بخاطر اشتراک خاصی لذت میبرند.در تمام 1.5 ساعتی که تنها نشسته بودم  داشتم به این فکر میکردم که چه میشد اگر میتوانستم بهشان بگویم: من با تمام احترامی که برای شما قائلم اما نمیتوانم اینجا را تحمل کنم.می دانم که این گونه جملات فقط از گذر گاه ذهن عبور میکند و بیانش عید حماقت و بی ادبی ست. این را هم بگویم که من بی ادب بودن را دوست دارم.چون بر خلاف همه این شعار هایی که میدهند دریافته ام با ادب بودن عمر را کم میکند چون هر چیزی که بخواهی عنوان کنی اگر جدی باشد یک جایش شامل بی ادبی میشود.میدانم الان ذهنت درگیر این است که این مهمانی چگونه بوده که من این همه عذاب کشیده ام.باید بگویم یک مهمانی معمولی . از آن مهمانی ها که همه چیز تویش رو هواست.چون قرار است شب مراسم اصلی عروسی در سالن برگزار شود.یک عده آدم به ظاهر مرتبط  که بعضی موی درست شده دارند بعضی در گوش هم پچ پچ میکنند و بعضی به این فکر میکنند چه بر تن کنند که شب منحصربفرد باشند.در تمام این بعضی ها هم بک نفر هست که توی ذهنش دارد شکنجه میشود.گاهی به دیگران نگاه دزدیده می اندازد گاهی در دل لباس کسی را مسخره میکند و گاهی همه را به باد فحش میگیرد و میگوید: عروسی پسر عمه پدر من به من هیچ ربطی ندارد که بخواهم خودم را عذاب بدهم.حواسم به دامنم باشد که بالا نرود.حواسم به بینی ام باشد که پایین نیاید و حواسم به رژ لبم هم باشد که مثل شهره که رو به رویم نشسته و تازه طلاق گرفته به دندانم مالیده نشود.این دومین بار است شهره را با این وضع مضحک میبینم.هر دفعه هم برایم سوال میشود که چرا کسی از دندان های قرمزش به او خبر نمیدهد.یا مگر او در آینه رژ لب نمیزند.یا اینکه چرا این قدر داخل لب هایش رژ میزند.احتمالا در انتخاب همسر هم مثل رژ لب زدنش بی دقتی به خرج داده.شاید از این آدم هاست که همه چیز را اول از سر باز میکنند بعد که گندش در می آید به فکر ماست مالی میفتند.شهره زیبا نیست اما در کل زشت هم نیست.من چهره اش را دوست ندارم.چون همیشه یک لب خند تصنعی با دندان های ماتیکی به صورتش وصله شده.به نظر من آدم مجبور نیست وقتی  نمیتواند و دلش نمیخواهد بخندد.من در همان نیم ساعت اول مهمانی بشدت عصبی شده ام.این جا پر از چیز های نامربط است.چنگال عفونی سرماخوردگی گلویم را چنگ میزند و روی زبانم هم یک چیزی مثل جوش در آمده.گن پوشیده ام و دامنم کوتاه است.من دیگر نمیخواهم اینجا باشم.باید بعد از غذا بسرعت فرار کنم.حالا که دقیق میشوم میبینم یادم نمی آید آخرین مهمانی که ازش واقعا لذت بردم کی بود.باید فرار کنم.

.......

حالا که در خانه هستم قدر اتاقم را بیشتر میدانم.من داشتم در آرزوی رسیدن به اینجاو در آوردن لباس های تنگم له له میزدم.حس بیرون آمدن پستان هایم و افتادشان به چپ و راست و رقص آزادشان ،رها از هفت دولت و یا خاراندن خط مایو ام قرار از سرم ربوده بود.چقدر خوب است که اینجا هستم و میتوانم بدون هیچ دردسری روی تخت لم بدهم و هر غلطی که دلم خواست بکنم.زندگی همین آرامش محض است بدون پوشیدن گن و سوتین. 

+ تاریخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ساعت 17:21 نویسنده niko0 |

هیچی مثل عادی رفتار کردن وجود تورو به بقیه ثابت نمیکنه.هیچی زیباتر از خودت بودن نیست.قرار نیست برای اثبات خودت ادای کسی رو در بیاری که خودتم نمیشناسیش. 

لطفا خودت باش...

+ تاریخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 1:16 نویسنده niko0 |

من هم ای یاران تنها ماندم


آتشی بودم بر جا ماندم...

+ تاریخ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ساعت 21:12 نویسنده niko0 |

 تمام شب را با شیهه ی ماهتاب تاخته ام

تا از تازه شراب شفق

صبوحت آورم....

+ تاریخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 13:38 نویسنده niko0 |

مستی عین صداقت است،

دوشینه کدام راه را از برای شکافتن شب طی کردی؟

من لای تیرهای برق گم شدم،مثل خار بوته ای تنک

مستی تجلی قداست است،

دلت را لای کدام چمن  ها جا گذاشته ای؟

عقلت میان کدام آرشه و ساز گم شده ست؟

بگو که مستی

                 عین راستی ست....

+ تاریخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 13:36 نویسنده niko0 |

  عشوه های بی رمق
 
نازهای زورکی

خنده های بی بهانه دروغکی

تا کجا؟ چقدر؟

درد زندگی

بیشتر ز دردهای عادتِ زنانگی

می کُشد تو را و زنده ای هنوز

ضجّه ها و زجرهای آن ولی

انتهای بودنت

_بی امان_

و باز هم

عشوه های بی رمق

نازهای زورکی

از وبلاگ : http://delkhoshihayam.blogfa.com/

+ تاریخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ساعت 11:50 نویسنده niko0 |

"مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه

غم بامن زاده شده منو رها نمیکنه"


تف به این زندگی.چرا من انقد آشقته ام؟ چرا تیکه پاره ام؟ چرا هیچوقت احساس آرامش ندارم؟ جوونیم تو این آشوبا رفت.خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم.نمیدونم چی کار کنم که درست شم.جای چی تو زنگیم خالیه که انقد داغونم کرده و خودمم نمیدونم... جالبه !! خودمم نمیدونم.دیروز دوستم میگفت تاحالا شده از چیزی راضی باشی؟ چته همیشه در حال فحش دادن و ریدن به عالمی؟ یهو یه آینه گرفت جلوم...چته نیکو؟ داری با زندگیت چیکار میکنی؟؟؟؟ چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چیکار میکنی لعنتی؟

+اینو فهمیدم که کثیف تر از جماعت بورژوازی و جود نداره و کسی که به عقبه ی مالیش تکیه میکنه و از بالا به عالم نگاه میکنه یه احمق کثیفه که باید غرور پوشالیشو جلوی چشماش بشکنی...

+ تاریخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ساعت 10:36 نویسنده niko0 |

 داستان به دلایل امنیتی (!!!) رمز دارد.اخیرا جفتک انداز زیاد شده.

هر کی خواست بگه...


ادامه مطلب
+ تاریخ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ساعت 19:52 نویسنده niko0 |